تبليغاتX
ونوس
 
روزمره

سلام؛ يلداي رژيمتون مبارك من اولين يلداي زندگيمه كه رژيم دارم.. از اينكه سر قول و قرارم با انارستان وخودم ميمونم اصلا شكي ندارم. اميدوارم كه شب خوش خاطره اي رو بگذرونيد.

آريس جان ممنونم..لطف بزرگي كردي.

من كيبوردم خرابه دارم با جون كندن تايپ مي كنم.

ساميا جون داشتم از نيومدنت ميترسيدم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 12:33 توسط زهرا |

 

آش ماست

سلام؛ همه خوبيد؟ من كه خيلي خوبم از اين بهتر نميشه!(ميشه ها شما هم فكر كنيد نميشه)

همه چيز طبق برنامه هست فقط امروز يكي از همكارا آش ماست آورده بود اداره و زور و بي زور برام تو يه ليوان يه بار مصرف كوچيك ريخت و گفت بايد بخوريش.. هر چي گفتم مرسي؛ ممنون، من ناهار خوردم گفت اصلا نميشه كه نميشه بايد بخوري من هم گفتم آخه زياده من فقط ۱ ق ميخورم گفت بقيه اش رو بريز دور.. منم ديدم داره ناراحت ميشه مجبور شدم خوردمش البته آشش رقيق بود و فكر نميكنم كالريش زياد باشه چون كشك و پياز داغ و اينا نداشت و چاشنيش فقط ماست بود اما خوب خارج از برنامم بود.. خوشمزه هم بود..

 خدا كنه ماها ياد بگيريم اينقدر تعارف نكنيم. مخصوصا بي مهري هايي كه بهم ديگه ميكنيم رو نخوايم با خوراكي جبران كنيم.. چون اين خودشم يه جور ضرر زدن هست. ما ايراني ها نه به بد هم راضي هستيم و نه به خوب هم.. متاسفانه. براي همين هم رفتار ضد و نقيض زياد داريم.

بچه ها كسي كتاب "سرگذشت نديمه" رو خونده؟ اين اتفاقات مربوط به كجاست؟ من هنوز صفحه ۳۱۳ هستم. تمومش نكردم اما يادداشت پشت جلد هم نتوست بهم كمك كنه..اگه كتاب تاريخي يا اطلاعاتي داريد كه ميتونه بهم كمك كنه لطفا بگيد ممنون ميشم.خيلي جذابه اين كتاب.

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 13:12 توسط زهرا |

 

دوباره مي سازمت بدن!

سلام؛ يادتونه تو تبليغات م*ا*ه*و*ا*ر*ه*ا*ي اين شعر سيمين بهبهاني رو تغيير داده بودن؟ حالا منم تكرارش مي كنم..

شايعه فوت سيمين بهبهاني رو كه شنيديد.. شايعه فوت ف*ر*ح رو هم شنيديد البته من نميگم اين دو تا شايعه بهم ربط داره اما خوب دو تا شايعه از يه جنس تو اين فاصله زماني خيلي جالبه..

من نمي دونم چرا هر كاري مي كنم نمي تونم برم تو يه داروخانه خودمو وزن كنم منظورم از نمي تونم نشده هست.. با اينكه برخلاف هميشه ايندفعه خيلي مشتاق وزن كردنم اما فرصت نمي كنم. دو تا دروخانه هم رفتم اما باسكول نداشتند. من هم خوشم نمياد با اين ترازو معمولي ها وزن كنم اصلا دقيق نيستند. اميدوارم براي اين ميتينگ اين كار رو بكنم..

من خيلي خوب دارم پيش ميرم اصلا دست از پا خطا نمي كنم و كاملا رو برنامه هستم. براي مني كه كاملا اميدم رو براي لاغر شدن از دست داده بودم وچند ماه طول كشيد تا اينكه بدنم بتونه در مقابل خوردن مقاومت كنه خيلي خوبه.. تنها كار بدون برنامم پنج شبنه بود كه هم ظهر و هم شب برنج خوردم البته مقدارش كاملا اندازه رژيم بود ولي من ۱۵ روز بود كه برنج نخورده بودم و انگار خيلي هوس كرده بودم.

من اين يكي دو سال اخير به خاطر اينكه خودمو به لاغر شدن تشويق كنم. بعضي وقتها يه لباسهاي كوچكتر از سايزم مي خريدم. ديروز يكي شون رو پوشيدم كاملا به تنم آزاد شده بود. خوشحالم.

+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 10:15 توسط زهرا |

 

دختر گل

سلام؛ اگه بدونيد چه دختر گلي شدم ديروز از ظهر تا شب يه جاي مهموني بودم و يه عالمه شكلات و گز اصفهان و سوهان قم و ...بود(حس انار رو تو مهموني كه رفته بود كاملا درك كردم) اونقدر ارادم قوي شده بود كه براي خودم هم باورنكردنيه البته من قبلا تجربه شيرين اين ارادهه رو داشتم ولي خوب راستش رو بخواين اونقدر اين چند وقته شكمو شده بودم كه از خودم نااميد بودم. ديروز محك خوبي خوردم و اراده رو وسوسه هام كاملا مسلط شده بود تمام ديروز رو به رژيمم پايبند بودم. خيلي حسه خوبيه. فقط جنبه لاغر شدنش رو نميگم اينكه فرمانرواي بدنم شدم و ميتونم براي احساس خوردنم تصميم گيري كنم و اون رو كاملا مطيع خودم كنم. افسارش دستمان آمده(هه هه هه...)ديگه لذت اون خوراكيه در نظرم حقير شده..

واقعا بدون تعارف اين قدرت رو مديون گروه ميدونم

ديشب جايتان خالي رفتيم كنسرت پرويز مشكاتيان بسي لذت برديم. امشب شب آخرش هست كاشكي بليط امشب رو هم داشتم. مثل شير سنتور ميزد.. انگار اون بود كه به سيم هاي سنتور  ميگفت چه صدايي رو بايد در بياريد.. با اون چشمهاي نافذش. تنبك زن بسيار قهاري هم با گروه همنواز بود و تكنوازي و هنرنماييش باعث شده بود كه همه روي صندليهاشون سيخ بشينن.. واقعا خوش گذشت.. مسروريم.

نميدونم آرام جون موفق شد بره كنسرت يا نه؟

+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 13:27 توسط زهرا |

 

خوب شدم
سلام؛ حالمان بهتره و روبراهيم..

باورم نميشه كه اينقدر به اين رژيمه پايبند شدمخيلي حس خوبيه داره اعتماد بنفس برباد رفتم رو برميگردونه. من وقتي ميخوام خودم رژيم بگيرم چون اونو نمينويسم و هر وعده تصميم ميگيرم كه چي بخورم و چي نخورم نميتونم منظم و رو برنامه باشم.

فعلا....

 

+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 9:30 توسط زهرا |