تبليغاتX
ونوس
 
شروع كردم

سلام؛ آقا از امروز شروع كردم براي برنامه هشت هفته اي ميدونم كه چند روز از بچه ها عقب تر هستم اما ميدونستم كه ممكنه اين دو روز گذشته برخوري كنم كه الحق و ولانصاف شناخت كاملي روي خودم دارم..

امروز عصري ميرم قدم شمار ميخرم..

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 14:18 توسط زهرا |

 

براي سامياي عزيز

ساميا جون من واقعا از اينكه وبلاگت رو به هر دليلي بستي خيلي ناراحت شدم واقعا متأسفم عزيزم نبايد اينطوري بري خوب درسته كه ماها همديگرو تو دنياي واقعي نميشناسيم اما براي هم غريبه نيستيم.. واقعا اينو جدي ميگم من حتي خيلي خانم مصمم رو نمشناختم تازه اومده بودم تو اين گروه كه اون رفت اما رفتنش خيلي ناراحتم كرد.. رفتن تو هم اينجوري خيلي بده خيلي بده..

كاش حداقل بياي يه خبري از خودت بدي، سربازي پرنده فشارهاي روحي ناشي از افزايش وزن فشارهاي كاري و هزارتا چيز ديگه ممكنه آدمو از پا در بياره اما حداقل تمرين تو اين گروه تمرين صبر بوده.. بايد بيشتر از اينها صبور باشي عزيزم.. به هر حال خودت اينو از من هم بهتر ميدوني كه حتي دعوا كردن بچه ها با هم، هم نشونه اينه كه نگران هم هستند نشونه اينه كه همديگه رو دوست داند و حتي به خاطر هم عصباني ميشن اين خيلي با ارزشه باور كن نميخوام با يه سري حرفهاي احساساتي گولت بزنم. اينها واقعيت اين گروهه.. شايد بعضي وقتها اخم يك نفر بيشتر از لبخندش كارساز باشه.. ما كه نبايد هميشه منتظر اين باشيم كه همه چيز بهمون لبخند بزنه.. بعضي وقتها آدمها عصباني ميشن سر هم داد ميزنن و كارهاي همو زير سؤال ميبرند اين موضوع توي روابط انساني خيلي طبيعيه..

منطقي تر فكر كن عزيزم به هر حال من منتظر برگشتنت هستم .. حتي اگه ديگه نخواي لاغر بشي..

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 2:18 توسط زهرا |

 

اومدم

سلام؛ من خوبم حال نوشتن نداشتم. لطفا اين و بي احترامي به گروه قلمداد نكنيد..

من واقعا رعايت ميكنم فقط بگذريم از يه روز صبح كه من بيدار شدم و هوس كردم كه يه دونه كيوي بخورم.. بعدش يه دونه شد دو دونه و بعدش يعني نزديكيهاي عصر همون روز چشمتون روز بد نبينه كه يه سردرد وحشتناك اومد سراغم و من نزديك بود كه به فوت نائل شم. اون روز من دوتا شكلات خوردم و روز بعدش هم يك دونه شكلات و ناهارش خورش قيمه پرچرب با برنج اما مقدارش زياد نبود.. تا اينكه حالم خوب شد و دوباره رژيم برقرار شد. نميدونم دچار يك بيماري روحي رواني شدم كه نميتونم خودم رو وزن كنم. من مطمئنم كه خوب كم كردم حداقل آينه و لباسم كه بهم دروغ نميگن..

من دچار سندرم ترس از وزن كردن شدم(اين بيماري رو جديدن كشفيدم)

از همه دوستايي كه به يادم بودند ممنونم.

فعلا باي. 


يه چيز مهم يادم رفت بگم من يه نتيجه خوبي گرفتم و اينه كه خيلي مهم نيست من ۱۰۰۰ كالري ميخورم يا ۱۲۰۰ تا مهم اينه كه مواد مضر نميخورم. من اين و شخصا تجربه كردم كه كالري شماري تنها فايده اي نداره مطلبي كه انار هم تو پست آخرش اشاره كرده.. قابل توجه الي جون و ساميا جون،مهم اينه كه چي ميخوري .. من ميتونم روزي ۷۰۰-۸۰۰ كالري شكلات بخورم فقط و يا چربي و يا روزي ۱۲۰۰-۱۳۰۰ تا سبزيجات و خوراكيهاي خوب و مفيد. اينو گفتم كه خودمون رو با كالري شماري گول نزنيم.. به يه چيز ديگه هم اعتقاد پيدا كردم اينكه هر از گاهي ناپرهيزي كردن هم بد نيست البته حساب شده و محدود. اين و تو اون روزي كه سر درد خيلي بدي گرفتم بهش رسيدم..

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 15:1 توسط زهرا |